❤️🌟یادت باشه از تو فقط یه دونه تو دنیا هست مراقب خودت باش❤️🌟
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹      Time : 15:9

وین دایر:

اگر دو عبارت
خسته ام و
حالم خوب نیست را
از زندگی خود پاک کنید،
نیمی از بیحالی و
بیماری خود را
درمان کرده اید...

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹      Time : 12:54

روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.

روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.

مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.

مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.

سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.

در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند، و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

Tag : فان, طنز
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹      Time : 12:20

دلم خزان است
در این فصل خزان ...
دلم همانند هوای پاییزی گرفته است ...
دلم هوای قدم زدن زیر باران را دارد ...

 

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹      Time : 12:0

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!

Tag : فان, طنز
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹      Time : 10:13

تعدادی استاد دانشگاه را به فرودگاه دعوت کردند و آنها را در هواپیمایی نشاندند. وقتی درهای هواپیما را بستند، از بلندگو اعلام شد: این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!
وقتی اساتید محترم این خبر را شنیدند، همه از دم اقدام به فرار کردند!
همه با عجله به سمت در خروجی می‌دویدند، به جز یک استاد که خیلی ریلکس نشسته بود.
از او پرسیدند: چرا نشستی؟ نگو که نمی‌ترسی!
استاد با خونسردی گفت:
اگر این هواپیما ساخت دانشجوهای من است که شک دارم پرواز بکند، تازه اگر روشن شود
.

 

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹      Time : 8:26

تاريخ سوتي"روز شهادت امام رضا سال 99"

ماجرا زا اونجا شروع شد من و سه تا داداشام براي شهادت امام رضا با رعايت پروتكل هاي بهداشتي رفتيم دم حرم چون هرسال كلي دسته مياد و كلي پسر خوشتيپ(شماره نميگيرم فقط هيزم)...

اره داشتم ميگفتم...و كلي جوش و فضاش خيلي باحاله حالا بماند امسال بخاطر كورونا فقط سه تا دسته ترك بيشتر نبودن

بهزاد دستمو ول كرد و رفت تا يه چيزي بخره بخوريم منم سرم تو گوشيم بود كه ديدم بهزاد داره با ابميوه هايي كه گرفته ميره.راه افتادم دنبالش...

من"بهي...بهزاد...هوي داداش...اقاي اصلاني...باتوام وايستا چرا اينقدر تند ميري؟...بهزاد من اينجام"

ديدم نخير اقا گوشش بدهكار نيست.يه لگد به پشت زانوش زدم و داد زدم"وقتي ميگم وايستا خو وايستا گوساله من بين اين همه جمعيت چه طور بيام..."

پسره برگشت و به من نگاه كرد و حرف من نيمه تموم موند.اين يارو اصلان بهزاد نبود و من اشتباهي افتاده بودم دنبالش

من

طرف

بهزاد

بهشاد و بهنام

طرف"خانوم شما اشتباه گرفتين من بهزاد نيستم"

حالا منم نميخاستم كم بيارم گفتم"ميدونم ميخاستم بگم بند كفشت بازه"

و يك اسنپ تا افق دربست گرفتم

نظر يادت نره

 

Tag : فان, طنز
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۹      Time : 11:24

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

بر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخردنیاست بخند.........!

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۹      Time : 10:2

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند،موبایل یكی از آنها زنگ می زند،مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع به صحبت می كند،همه ساكت می شوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند.

مرد: بله بفرمایید.  

زن: سلام عزیزم باشگاه هستی؟

مرد: سلام بله باشگاه هستم.

زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟

مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر.

زن: می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد می شدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم.

مرد: چنده؟

زن: شصت هزار دلار.

مردباشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه.

زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره.

مردخوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش.

زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوستت دارم.

مرد: خداحافظ

مرد گوشی را قطع می كند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره می شوند.

بعد مرد می پرسد: این گوشی مال كیه؟؟؟

Tag : فان, طنز
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹      Time : 11:27

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.

زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد…!

زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب داد : نخیر !

زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره ، زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت : همینه که هست…

حالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این … و این یکی و این.

من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهای متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.

غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد.

درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین… من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام را ملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.

مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه!  ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.
غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم…!!

Tag : فان, طنز
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹      Time : 10:36

اکنون که زمان ایستاده است، من به دور ترین و کورترین نقطه ی افکار رسیده ام؛
پرسه میزنم و میگردم و میچرخم
و
پریشان این دنیا و ادم هایش هستم. همه در خودو  خود در همه
و
همه در همه می چرخند و بیخیال هم راه بر هم گذر میکنند
و
مهر سکوت بر لب میزنند.

وای که کاش زمان تکانی بر سنگینی این احوال میداد و راه برایم باز میکرد، تا بتوانم این گریز پایان خموش را بیدار کنم.

اما، افسوس که زمان ایستاده است حال دیر ترین زمان برای بیداریست....🎭

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹      Time : 10:17

در کلاس درس استاد دانشگاه خطاب به یکی از دانشجویان میگه انواع استرس رو توضیح بده و استرس واقعی کدومه؟

دانشجو میگه دختر زیبائی رو کنار خیابان سوار میکنی. اما دختره کمی بعد توی ماشینت غش می کنه.  مجبور می شی اونو به بیمارستان برسونی. در این لحظه دچار استرس آنهم از نوع ساده‌ میشی!

در بیمارستان به شما می گن که این خانم حامله هست و به تو تبریک میگن که بزودی پدر میشی. تو میگی اشتباه شده من پدر این بچه نیستم ولی دختر با ناله ای میگه چرا هستی. در اینجا مقدار استرس شما بیشتر میشه. آن هم از نوع هیجانی!

در خواست آزمایش دی.ان.ای می کنی. آزمایش انجام میشه و دکتر به شما میگه : دوست عزیز شما کاملا بیگناهی ، شما قدرت باروری ندارید و این مشکل شما کاملا قدیمی و بهتر بگویم مادر زادیه. خیال تو راحت میشه و سوار ماشینت میشی و میری. توی راه به سمت خونه ناگهان به یاد ۳ تا بچه ت میفتی …؟

اینجاست که استرس واقعی شروع میشه!

Tag : فان, طنز
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩      Date : پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹      Time : 9:20

من سر صبحي با ديدن اين قرم گرفت..خوشگلا ميخان قر بدن

رقص فقط حسين كنعاني

ايشالا بعد قهرماني همه باهم برقصيم

about me

در حال اسفالت سازی بیو برو کنار قیری نشی😹
  ███████▒≡🚜
دَر حـآلِ حَذفِهـ آدَم هـايِ اضافـي 😪°•
}{ ████████████▒98/5%
کرونا درحال پاکسازی بیگانگان...
███████████]99%

CTRL+Dرو امتحان كن❤️🌟
past
categories
tags
friends
code

ابزار وبلاگ

ساخت کد بکگراند

ساخت کد بکگراند

موزیک پلیر

template designed by black theme