Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۰ Time : 10:10

🔎• "ال سیلبون" یکی از افسانههای ونزوئلا و کلمبیا است که نام فردی است که محکومه با یک کیسه استخوان در کره زمین سرگردان باشد. این فرد در کودکی همراه والدینش در ونزوئلا زندگی میکرد.
💡• از آنجایی که این پسر تک فرزند بود به یک فرد تنها و لوس تبدیل شد. یک شب گوشت آهو میخواست و از آنجایی که پدرش نتوانست آن را تهیه کند عصبانی شد، شکم پدرش را درید، رودههایش را درآورد و به مادرش داد تا بپزد. مادرش آنها را پخت اما به رنگ گوشتها مشکوک شد مادرش که متوجه شد آن قدر ناراحت شد که به پدربزرگ کودک اجازه داد هر بلایی سر بچه بیاورد. 💸
• پدربزرگ بدن بچه را زخم کرد و سپس روی آن فلفل و آب لیمو مالید. سپس یک کیسه استخوان پدرش را به او داد و سگها را رها کرد تا او را دنبال کنند. اما پیش از آنکه سگها او را تکه پاره کنند پدربزرگ او را نفرین کرد. و افسانه این موجود از اینجا آغاز شد!
🍺• گفته میشود ال سیلبون هنوز هم آواره است و بدون اینکه کسی متوجه شود وارد خانه هایشان میشود. سپس کیسه استخوانها را روی زمین میگذارد و آنها را میشمارد. اگر بدون اینکه کسی متوجه شود برود، یکی از اعضای خانواده میمیرد. اما اگر متوجه او شوند آن پسر موقعیتهای بد آنها را به شانس تبدیل میکند.
پ.ن"اي ننه
دل و روده باباشو در اورده
خدا براي كافر نياره
"
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 23:49
خوب امشب اومدم با یه سوتی دیگه از سری سوتی های باران
این داستان"دستشویی"
اقا یه شب ما در جوار سه تا داداش عزیز رفته بودیم پارک.بعد از خوردن کلی تنقلات احساس نیاز به قضای حاجت کردیم و رفتم سمت دستشویی پارک.وقتی وارد شدم از تمیزیش تعجب کردم.من کلا یه عادت بد دارم اینکه بلند بلند فکرمیکنم همون لحظه گفتم"نمردیم و یه دستشویی تمیز تو ایرانم دیدیم...خدایا مرسی دستشویی افریدی"
احساس کردم صدای خنده اومد ولی بعد فکرکردم خیالاتی شدم.خلاصه خانوم و اقایی که شما باشین گلاب به روتون بعد از قضای حاجت اومدیم بیرون و دستامو شستیم و در همون حال شروع کردیم به خوندن اهنگ جعفر"اینجا گودبای پارتی جعفره/اینجا دختر پسر قاطیه/فقط تهذیب افاق اتیه..."
یه دفعه صدای خنده بلندتر شد . منم فهمیدم جز من کس دیگه ای هم هست.منکه ضاتا فضولم شروع کردم یکی یکی دستشویی هارو درشو باز میکردم تا ببینم از تو کدوم دستشویی صدا میاد که یهو در دستشویی سوم رو که باز کردم دیدم یه پسره با خنده زل زده به من و میگه"اشتباه اومدی اینجا گودبای پارتی جعفر نیست دستشویی مردونست"
منو میگی؟اب شدم رفتم تو زمین.درو محکم بستم و فرار کردم بیرون و تازه دیدم زده دستشویی مردانه و من یه اسنب تا خود افق گرفتم...
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 17:30

تورخدا جدي بگيرين...
امروز دوباره كرونا ركورد زده.صبح تا شب مريض كرونايي جلو چشممه و داره جون ميده و من نميتونم براش كاري بكنم.خودتون يه لحظه جاي ما بذاريم.خستگي كاري/عقب موندگي حقوق هامون/دوري از خانواده هامون به كنار...
عذاب روحي كه وقتي يه نفر جلوت جون ميده و تو هيچ كاري از دستت برنمياد ميكشه مارو.بخاطر همين جك هاست كه مردم كورونا رو جدي نگرفتن.نميگن نخندي/نميگم شوخي نكنين...
حق مسلم يك انسانه كه بخنده و خوشحال باشه ولي رعايت كنين.رعايت كنين تا خودتون اذيت نشين تا مارو اذيت نكنين تا هيچكس كسي نميره تا خلاص بشيم.چي ميتونم بگم جز اينكه رعايت كنين..
اگه دوبت يه روز كار اجباري تو بيمارستان رو براي همه ميذاشت اونوقت همتون ميفهميدن چقدر سخته/8 ساعت كار بدون تنفس درست/تو لباس گرم/پيش بيماري كه ارن خودت و خوانوادت رو تهديد ميكنه...
ابجيا گلم/داداشا با غيرتم...
رعايت كنين...همين
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 10:41
ميگن"صبحي كه نكوست از ساعت شيش صبحش پيداست"
نميدونم شايدم من دارم ضرب المثل رو اشتباه ميگم...بگذريم.
از صبح كه از خواب بلندشدم هوا ابري بود نميدونم چرا يهو دلم گرفته؟تصميم گرفتم برم دانشگاه تا يكم با اكيپمون وقت بگذرونم شايد حالم بهترشه.شوخي هايي كه رايان ميكنه و سربه سر گذشتاني سايه و سونيا درباره اينكه ساشا به سايه علاقه دارم هم بحثش جداست ولي خيلي خنده داره.گرچه اين ابجي ماهم همچين به اين ساشا بي ميل نيست ها از حق هم نگذريم ساشا جاي برادري پسرخوبيه...
بگذريم...حاضرشدم و رفتم ولي تا رسيدم دانشگاه وا رفتم.هيچ كدم از بچه هاي اكيپ نبودن و دل من امروز بيشتر گرفتوناخوداگاه بغض كردم.نميدونم چه مرگم شده بود فقط ميدونم حالم اصلا خوب نبود.نشستم يه گوشه و سرمو با وبلاگم گرم كردم ولي متني كه تو پست دوتاقبل نوشتم منو برد به 5 سال پيش قبلي از شروع تموم بدبختيام/قبل از نبود پدر مادرم...
دوباره بغضم بيشتر شد.من سه تا داداش دارم كه هميشه همراه و ياور منن و در مقابل منم براشون مادري ميكنم.همين تابستون امسال بود بهشاد داداش بزرگم رو عقد كرديم و فرستاديم خونه بخت.خداروشكر از لحاظ مالي مشكلي نداشتيم هم دارا بوديم هم سه تا داداشام وضعيتشون توپه(كسي داداشامو نميخاد؟
)
خلاصه اينقدر حالم بد شد وقتي رفتم سر كلاس همش به جاي استاد بابامو ميديم داره باهام صحبت ميكنه نتونستم تحمل كنم و از كلاس زدم بيرون.بدون اجازه ولي چون استاده تو نخمه نمره كه كم نميكنه هيچ بهم نمره اضافه هم ميده.الانم گفتم اينجا بنويسم شايد يكم غمم كمتر بشه گرچه مطمئنم برم خونه بهزاد و بهنام(داداش بزرگترام) اينقدر مسخره بازي درميارن كه كلا امروز صبح رو فراموش ميكنم
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 22:14
همینجور یهویی الان دلم خواست براتون یه سوتی که دادم بنویسم
(البته مال 6 سال پیشه.اون موقع 14 سالم بود و محمد 16 سالش)
جونم براتون بگه یه روز شب تابستونی قرار بود عمو رحمت عزیزتر از جانم همراه زن عمو و پسر خلش محمد معین و دخترش بیاد خونه ما.این پسر عمو ما خیلی کرم داره یعنی شما شجاع خلیل زاده رو دید کرمای درون این محمد رو دیدی.همیشه اذیتم میکنه و در مقابلش اذیت میبینه.مثلا یبار گوشیم رو هک کرده بود و چک کرده بود ولی من گوشیش رو هک کردم با 5 تا دوست دخترش بهم زدم بعدم امارشو به عموم دادم
بدجنسم خودتونین...
بگذریم سوتیم این نیست...
داستان از اونجا شروع شد که این اقا پریشب ما خونشون بودیم کلی موهای نازنین مو کشید و منم لجم گرفت و لگدی بهش زدم و شروع کردیم به دعوا که باباهامون به زور مارو از هم جدا کردن و من کلی تهدیش میکردم و اونم برام چشم غره میرفت.اقا سرتون رو درد نیارم خلاصه شب که اینا میخاستن بیان من رفتم یه کیسه فریزیر برداشتم و توش...
شیر/تخم مرغ/انواع و اقسام ادویه/یکم ماکارنی از دیشب مونده بود/ارد/یه چندتا بیسکیووت هم خورد کردم و ریختم تو کیسه.بعد کیسه رو قشنگ گره زدم و کلی تکونش دادم تا محتویاتش باهم مخلوط شد و رفتم دم پنجره اتاقم و کمین کردم.دقیقا بعد از 5 دقیقه ماشین عمو تو کوچه پارک شد و همه ازش پیاده شدن...
هدف اماده...نشونه گیری...پرتاب...
اما فکر این رو نکردم که ممکنه منو ببینه و جاخالی بده...
چشمتون روز بد نبینه محمد جاخالی داد و کیسه یه راست خورد تو سر عمو ولی زن عمو رو هم بی نصیب نکرد.صدای خنده محمد کوچه رو برداشت و من ارزو میکردم کاش خدا الان با همون چوب بیصداش بیاد و منو از هستی محو کنه.یه نگاه زیرزیرکی انداختم دیدم جل الجالب خود عمو هم دارم ریز میخنده و نگاهش به پنجره اتاق منه.مثل اینکه فهمیده بود و این نهایت فاجعه بود...
خلاصه اونا سوار ماشین شدن و رفتن ولی عمو به بابا زنگ زد و گفت امشب نمیان و اگه بمب دیگه ای منفجر نشه روز دیگه ای میان.بابا منظور عمو رو نفهمید ولی منکه فهمیدم خودمو زدم به نفهمی.خلاصه عمو فرداشب اومد.زن عمو داشت منو با نگاهش میخورد ولی عمو کلی باهام شوخی کرد و منم پرو سوار عمو شدم...
ولی هیچوقت این سوتی یادم نمیره بهترین سوتی عمرم بود
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 21:24
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 12:31

شما هم اگه خاستين بفرمايين بغل كنين...
هي اقا جا نزن تو صف...
خانم هل نده...
مادرم اينجا صف بغله نه نونوايي...
سوم شخص"مامورا ريختن فرار كنين"
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 8:23
متنفرم از پرستاری متنفرم از شیفت ها همش یه هفتس دارم میرم و خسته شدم افتادم بخش کرونا دوتا ماسک میزنم با هرارتا کوفت و زهرمار دیگه ...این همه رعایت میکنم اخرشم میترسم بگیرم احساس خفگی میکنم ..لعنت ب چین لعنت ب هر خری ک باعث شد این مریضی مسخره وارد زندگیامون بشه کاش تموم شه کاش یه روز برسه این ماسکا رو برداریم پارسال همین موقع میرفتم شیفت و بیمارستان همش و انقد غر میزدم ک بدم میاد کی فکرشو میکرد ازون بدتر بشه !کاش دیگه بدتر ازین نشه مهم نیس سعی کن وفق بدی خودتو ...ولی واقعا خسته شدم ...چجوری بخونم چجوری ادامه بدم ...اولین شیفت شب من ..پرسنل همه زن تو بگو یه کیس نیس هیچ نیس نمیخامم ک باشه انقدر ک با این ماسکا رنگم پریده .. نمیدونم بگم حسم بد بود یا خوب بود نمیدونم ولی بهتر بود پر دانشجو همه پرسنل خوب و جوون ...الان این دختره هم همسنیم خوبه خدایی ..ولی دیگه ..چرا من باید جور این خرایی ک رعایت نمیکنن بدون ماسک اینور اونور میرفتن و حالا افتادن و واس یه ذره اکسیژن بالاپایین میرن رو بکشم ب من چه ..به من چه که تو خری!
اخه رشته اي كه من خوندم رو چه به پرستاري؟مگه تقصير من چيه كه كاراموزم؟من رشتم يه چيزي كارم يه چيز ديگه.حالم بد ميشه وقتي مريضا رو ميبينم/وقتي ادماي درحال مرگ رو ميبينم.سخته/هيچكدومتون رعايت نميكنن تا عزيزي رو از دست ندين...
پس من اميدوارم براي حفظ جون خودتون هم كه شده يا عزيزي رو از دست بدين يا رعايت كنين...
ماسك بزنين ناموسا
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 22:45

هرچی هست بازم پرجممون بالاست
حالا شما کیشین؟

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 21:37
شوهر خوبی داشتم
خوب نگهش نداشتم
شغاله اومده و بردش
یه جا نشست و خوردش
همه باهم"دمـــش گـــرم/دمـــــش گـــــــرم"
یکی گفت"قدیما به دخترا تیکه مینداختی عروس ننم بشی فحش میدادن/الان جرعت داری بگو خودشون خطبه عقد رو میخونن
"
از نظر من شوهر فقط به درد خونه تکونی و اشپزی و کلا کلفت نوکری میخوره...
تامام

Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 21:9
همیشه این موضوع ذهنم رو مشغول کرده بود و امروز میخام یکم حرف بزنم راجبش...
واقعا از روی عکس پروفایل طرف عاشقش میشین و براش عشوه میاین؟اخه دلیلتون چیه؟چرا ارزش خودتون رو میارین پایین؟چرا کاری میکنین پسرا فکرکنن همه دخترا عین همن و همه دست یافتی ان؟
من تو این 19 سال عمر پر برکتم همه چی تو سابقم داشتم از دزدی و قاچاق بگیر تا بی نهایت و فراتر از ان ولی هیوچقت عاشق نشدم.اونم تو این زمونه که هرچی ادم لاعبالی و بی سرپاست ریخته تو مجازی...
میدونی چرا؟بهت میگم...
چون تو...اره دخترایی امثال تو کاری کردن که پسرای عوضی و لاشی تا میخان با احساسات دخترا بازی کنن و کسی ککشم نگزه.تویی که برای فراموش عشق قبلیت داری پسرایی رو جایگزین میکنی و به اونا ضربه میزنی واونا هم مثل تو به بقیه...
تقصیر ما دختراست.البته نکه پسرا نقش ناشته باشن نه ولی 80 درصدش تقصیر احساسات و بی جنبه بازی ما دختراست.تا یکی به اسم صدامون میزنه عاشقش میشیم/تا یکی یه لطفی میکنه دنبالش میریم/همش دنبال جلب توجهیم...
میدونی این جلب توجه خواستن از کجا سرچشمه میگیره؟از خانواده...
اگه خانواده هوای دخترشو داشته باشه و برای همه چی فراهم کنه(منظورم معنویه)دختره نمیره خونه پسره ماهی سیگارکش نگاه کنه/دختره دنبال این پسر اون پسر نمیوفته...اره جونم اینجوریاست...
گل پسر...
خودت حاضری یکی بیاد و با احساسات خواهرت بازی کنه؟ازش سو استفاده کنه و در اخرم بگه فقط برای تفریح بود نباید عاشق میشدی؟اره بگو شعاره/بگو خواهرم اینطوری نیست/بگو ب ت چ/اره به من ربطی نداره ولی امیدوارم کارایی که با دخترا مردم میکنی سر خواهر خودت نیاد داداش...
ابجیا عزیزم/داداشای گلم...برای خودتون ارزش قائل باشین.جونی یبار میاد ومیره نذارین هدر بره بخاطر یه عوضی/یه لاشی که فقط برای هوس شمارو میخاد
نوشته خودم...
امضا"هستا کبیر"
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 20:54

میگن امسال عمه کنکوریا تو قبر براشون بندری زده و عربی خونده
بگردم برای غریبیتون
نا امید نشین ایشالا یال دیگه""پایان شب سیه سپید است"