Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۹ Time : 11:24

آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
بر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخردنیاست بخند.........!
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹ Time : 8:22

تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از سم فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که سم آید ازآن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید
بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ Time : 7:36

در کتاب چار فصل زندگی
صفحه ها پشت سرِ هم می روند
هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند…
گریه، دل را آبیاری می کند
خنده، یعنی این که دل ها زنده است …
زندگی، ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گر چه می گویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
“قیصر امین پور”
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 17:37

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
خیام
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 19:44
یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 13:29
حرفهــــا دارم اما … بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست
چــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟
گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میــــوهی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنـــم یا نزنـــم؟ هـــا؟! بزنـــم یا نزنـــم؟
قيصر امين پور
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 17:0
گر بيدل و بيدستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم
در مجلس حيراني ، جاني است مرا جاني زان شد که تو مي داني ، آهسته که سرمستم
پيش آي دمي جانم ، زين بيش مرنجانم اي دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم
ساقي مي جانان بگذر ز گران جانان دزديده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم
رندي و چو من فاشي ، بر ملت قلاشي در پرده چرا باشي ؟ آهسته که سرمستم
اي مي بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از يار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم
تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم خود را چو فنا ديدم ، آهسته که سرمستم
هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم نور دل ادريسم ، آهسته که سرمستم
در مذهب بيکيشان بيگانگي خويشان با دست بر ايشان آهسته که سرمستم
اي صاحب صد دستان بيگاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 9:39
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
دوش ای پسر می خوردهای چشمت گواهی میدهد باری حریفی جو که او مستور دارد راز را
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را
چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک میزنند یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را
شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را
شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را
من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهام گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را
سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آوردهام مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را
سعدي
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ Time : 8:5
به آن ذره نور در دوردست می نگرم
نور
دور
نور
دور
ای شب زده/ای مغموم
ای نا امید از نور
من نیز چون تو زخم دارم از این نامردمی ها
ولی نور را باید دیدابرها را کنار باید زد
پشت این ابرهاست که نور هنوز هم نفس می کشد
هرچند بیداری امان زخمی و چشمانمان خسته است
ولی زخم بیداری نباید کهنه تر گردد
این زخم نباید ناسور شود
ماه و ستاره تا ابد پشت ابر نمی مانند حتی در شب ظلمت
من به امیدواری خود معتادمزخم بیداری نباید کهنه تر گردد
در پوشش سیاه هر شب تبسمی از طلوع صبح پیداست
به آن لبخند امید باید بست
این زخم نباید کهنه تر گردد
من به امیدواری خود معتادم
نور را باید دید
اصغر صادقی
صبح يكشبه پاييزي تون به خير و شادي اميدوارم امروز بشه يكي از بهترين روزاتون
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 22:17
در ازدحام این همه ظلمت بی عصا
چراغ را هم از من گرفته اند
اما مندیوار به دیواراز لمس معطر ماه
به سایه روشن خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد امید
در تکلم کورباش کلمات
چشم های خسته مرا از من گرفته اند
اما مناشاره به اشارهاز حیرت بی باور شب
به تشخیص روشن روز خواهم رسید
پس زنده باد امید
در تحمل بی تاب تشنگی
میل به طعم باران را از من گرفته اند
اما منشبنم به شبنماز دعای عجیب آب
به کشف بی پایان دریا رسیده ام
پس زنده باد امید
در چه کنم های بی رفتن سفر
صبوری سندباد را از من گرفته اند
اما منگرداب به گرداباز شوق رسیدن به کرانه موعود
توفان های هزار هیولا را طی خواهم کرد
پس زنده باد امید

چراغ ها ، چشم ها ، کلمات
باران و کرانه را از من گرفته اند
همه چیزهمه چیز را از من گرفته اند
حتی نومیدی را
پس زنده باد امید
سید علی صالحی
Post by : 𝐵𝒜𝑅𝒜𝒩 Date : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ Time : 20:57
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی
شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!
جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
سیمین بهبهانی